کرمانشاه چشمان تو

تو از طاق بستان آب برآمده‌ای،
که شاهان کهن
چهره‌ات را
در آیینه‌ی چشمه
مشق کرده‌اند.

نشان نام تو بر کتف بیستون نشسته،
صدای تیشه‌ی فرهاد
در تپش تو.

در تکیه‌ی رنگین معاون‌الملک،
نگاه توست
که کاشی به کاشی
روایت نور می‌شود.

تو سرآب نیلوفری خاموشی،
که آیینه در آیینه
به تماشای تو
ایستاده‌ست.

ز پیران، فروبار روشن به گام توست،
و سنگ، از تبسم
به یاد آب افتاده.

دو چشمت، عمیق پراو شب است،
که تاریکی آن‌جا
به زهدان نور
رسیده‌ست.

میان دو شهر، این کشیده فاصله،
به فیض‌آباد نامت
فرود آمده؛
و هر سحر
به آغوش تو
می‌پیچد.

بازگشت به اشعار سپید