دسته: شعر سپید

  • مسافر باد

    مسافر بود.

    رهاتر از باد.

    سبک‌تر از خاکستر.

    در جاده‌هایی که نامی نداشتند.

    در کوچه‌هایی که صدا نداشتند.

    پاهای کوچک،

    ردی میان گودال‌های آب گذاشتند.

    چشم‌ها،

    رؤیای دورِ یک ستاره را بلعیدند.

    باران بارید.

    باد گذشت.

    و مسافر،

    بی آنکه بپرسد،

    راه را به حافظه‌ی پاهایش سپرد.

    دست‌ها پر بودند:

    از عطر نان تازه،

    از خرده‌ریزه‌های خواب‌های شیرین.

    اما زود،

    خیال‌ها لای دیوارها جا ماندند،

    و باد،

    سطرهای نیمه‌کاره را برداشت.

    دختری در باد خندید.

    کوچه‌ای سرشار از عطر شد.

    و مسافر،

    برای لحظه‌ای،

    معنی ماندن را فهمید.

    اما فصل‌ها،

    بی‌پروا ورق خوردند.

    دست‌ها خالی ماند.

    نام‌ها ریختند.

    شهرها پشت سر دود شدند.

    گام‌ها سنگین شد.

    صدای بال پرنده،

    دورتر آمد.

    آینه‌ها،

    چهره‌ای بی‌چشم به او پس دادند.

    پیری،

    مثل بادی که آهسته پوست را می‌ساید،

    از شقیقه‌ها رد شد.

    صداها

    فرو نشستند.

    دیگر نه ساعت بود،

    نه وعده،

    نه آغاز،

    فقط راهی که در جان می‌تپید،

    بی‌پرسش،

    بی‌گریز.

    در دل شب،

    چراغی کوچک،

    هنوز می‌سوخت.

    نه برای مسافر.

    نه برای رسیدن.

    فقط برای این‌که تاریکی،

    کاملاً خاموش نشود.

    مسافر،

    در مه محو شد.

    در نور فرو رفت.

    در نبود نام‌ها ذوب شد.

    و راه،

    آرام آرام،

    نام او را به خاطر سپرد.

    بی واژه.

    بی صدا.

    بی مرز.