یک سطر سپید

صبح در راهرو شب پیچید
پنجره خمیازه کشید
مرغکی روی همان سیم بلند
نت آغاز جهان را سر داد
و زمین در تپش یک آغاز
چشم خود را مالید

دشت در خلسه‌ی دیدار علف با شبنم
غرق یک زمزمه‌ی خاموش است
باد، آرام از این کوچه گذشت
بوی خاک نم‌دار
بوی آرامش یک ریشه‌ی پنهان در عمق
برگ می‌رقصد در باد
خاک بیدارتر از دیروز است

دست در دست نسیم
کوچه‌ی باغ چه بی‌باکانه
می‌رود تا ته رویای درخت

سایه‌ها هم‌سفر ثانیه‌اند
عابری تند گذشت
و ندید
که درختی خندید

من ولی خسته از اندیشه‌ی فردایی دور
غرق در دلهره‌ی رفتن‌ها
چشم بر عقربه‌ها دوخته‌ام
تا که از مرز زمان رد بشوم

گوشه‌ای از میزم
خیره بر رد بخاری شده‌ام
که دگر پیدا نیست
جرعه‌ای چای
فراموش نگاهم مانده‌ست

کوه از دور چه آرام و متین می‌نگرد
به هیاهوی قدم‌های زمان
کوه می‌داند هیچ طوفانی
ماندنی نیست در این پهنه‌ی خاک
رد یک صاعقه‌ی پیر به دوشش پیداست
سنگ او آینه‌ی لرزش تصویرم نیست
من ولی می‌لرزم
با صدای بادی
که هنوز از دل این دره نکرده‌ست عبور

سنگریزه در آب
قصه‌ای می‌خواند
که فقط رود می‌فهمد و بس
رود در بستر خود می‌داند
به هم‌آغوشی دریا که رسید
نام خود را به فراموشی آب می‌بخشد

ابر با گریه‌ی خود
خاک را می‌شوید
تا که در صبح دگر
نفس سبز زمین
عطر بیداری و رویش گیرد

شمع روشن که فرو می‌سوزد
می‌تپد قلب طلایی‌رنگش
چشم من خیره به تاریکی آن کنج اتاق
منتظر مانده نگاهم که از این سایه سرد
نور خورشید دگر سر بزند

آفتاب منتظر دعوت نیست
خودبه‌خود می‌تابد
و به من می‌گوید:
بودن ساده تو
رقص یک ذره در آغوش شعاع نور است
شاپرک دور چراغی خاموش
بی‌سبب می‌چرخد
یاد نور است که در خاطر او می‌ماند

بار پرواز پرستو خالی‌ست
مگر از خنده‌ی یک صبح سپید
مگر از لحظه‌ی نابی که در آن
شوق روییدن یک دانه شکفت

گل نمی‌ترسد از خواب خزان
او فقط می‌شکفد
او فقط می‌بوید
من ولی مشت گره‌کرده‌ی خود را آرام
می‌گشایم که ببینم چه در آن جا مانده‌ست
رد یک قطره‌ی لغزان
که به خاک افتاده‌ست

قطره‌ای می‌چکد از شاخه‌ی فکر
خواب بیداری من می‌شکند

می‌روم سمت حیاط
کوزه‌ای پر ز زلالی سکوت گوشه‌ی ایوان است
تشنه می‌نوشم از آن
آب را می‌فهمم
و به یک جرعه
تمام غم خود را به زمین می‌بخشم

نان گرمی در دست
سفره‌ای پهن در ایوان حیاط
بوی ریحان و نم تازه‌ی خاک
صبح در عطر همین سفره‌ی پاک
روی لبخند زمین می‌شکفد

من در این خلوت بیدار
عشق را حل‌شده در عطر زمین می‌بینم
آن سیب رهایی که افتاده به خاک
تا که از دانه‌ی پنهان دلش
زندگی سر بزند بار دگر

کفش‌ها گاه باری‌ست بر احساس زمین
پای بی‌واسطه در لمس چمن
پُر بیداری این ثانیه‌هاست

فارغ از دلهره‌ی همهمه‌ها
می‌شوم سادگی سینه‌ی دشت

پنجره بازتر از هر روز است
چشم می‌دوزم بر وسعت نور
آسمان ریخته بر فرش اتاق
باد می‌رقصد در خلوت قاب
و چه زیباست از این قاب رها
خواندن یک سطر سپید…

بازگشت به اشعار سپید