میان قاب چوبینی،
که رنگش را نسیم سالها بردهست،
تنی از شیشه در آغوش سیمان میخورد پیوند.
نفسهای زمستانی به روی شیشه میبندد،
و نور خستهی خورشید میان سایه میمیرد.
زنی با سفرهی نانش،
درختی که بهار از شاخهاش آرام میریزد،
مسیر عابران در مه،
که پیوسته در آنسو میخزد بر خاک.
خیابان میدود در باد،
و او در سینهی شفاف خود،
در قاب گچمانده،
پر از تصویر رفتنهاست.
تماشا میکند هر روز،
شکفتنهای پنهان را؛
ولی در بازی پاییز،
نصیبش قطرههای سرد باران است،
که از آنسوی شیشه میچکد بر خاک.
تمام کوچه میآید درون سینهاش،
اما،
غبار عابران بر چهرهاش یکریز میخوابد.
غروبی سرد،
همان وقتی که خورشید از کنار شیشه میکوچد،
شعاع روشنی میلغزد و در پرده میافتد.
نگاه عابری در باد،
برای لحظهای با شیشه میآمیزد و ناگاه،
غریبه میرود در مه.
سکوت شیشه میماند،
و تهماندهی یک تصویر،
که بر پیشانی شفاف او آرام میگیرد.
هوا تاریک خواهد شد؛
جهان از روی شیشه محو میگردد.
تمام سهم این شیشه،
از آغوش پر از گرمای تابستان،
فقط نوریست کز آنسو،
به روی تار و پود فرش میخوابد.
و فردا باز هم خورشید،
کنار شیشه میآید؛
خیابان در عبور مه،
غبار تازهای بر سینهی سیمان رها سازد،
و او با پیکری شفاف،
فقط پژواک رفتنهای پیدرپی در این قاب است.