نبض آرام حیات

نور خورشید به دیوار حیاط افتاده‌ست،
سایه‌ی شاخه‌ی انجیر رهاست،
قطره‌ای آب چکید از لبه‌ی روشن برگ،
فارغ از فکر رسیدن،
آرام…

​چای در دست من است،
و در اندیشه‌ی من،
ترس درهای فروبسته به دیروزی دور،
اضطراب سفر فرداها.

​ریشه در خلوت تاریک زمین آرام است،
آب رود از پی مقصد نرود،
نور خورشید ندارد یادی.
سنگ‌ها بار شتابی به سر شانه‌ی خویش،
هیچ با خود نکشند.

​شاید این نبض شتابی تاریک،
در رگم می‌تپد و می‌کوبد؛
و زمان از سر انگشتانم،
پشت هم می‌چکد و می‌گذرد.

​نفس خسته‌ی خود را به هوا می‌بخشم،
چای را،
می‌گذارم سر میز.
مرز من با دل اشیا چه رها می‌شکند؛
ذره‌ها در نفس روشن نور،
نرم در شیب هوا می‌لغزند.
تپش رفتن من،
ناگهان از ضربان می‌افتد.

​این زمان،
در پس این عمر غریب،
هیچ باری به سر شانه نمانده‌ست به جا،
جز همین دست رها بر زانو.

بازگشت به اشعار نو