روزی که سایه‌ام از من جدا شد

غروب آرام بر دیوارها می‌ریخت،
قدم‌هایم،
کنار سایه‌ام روی زمین می‌رفت.
گره‌خورده به بند روشن خورشید،
بدون مکث یا تردید کوتاهی،
به روی فرش آجرهای این کوچه،
به نرمی با عبورم هم‌سفر می‌شد.

نسیم عصرگاهی می‌وزید آرام.
گذشتم از کنار سایه‌روشن‌ها،

قدم برداشتم از روی یک برگ خزان‌دیده.
ولی آن طرح تاریکم،
کمی آن‌سوتر از پایم،
همانجا بی‌صدا جا ماند…

نه فریادی،
نه حتی دلهره در جان من افتاد.
چنان بی‌وقفه راهش را دگرگون کرد،
که گویی رسم دنیا این‌چنین بوده است.
طنین گام من در کوچه می‌رفت و
حضور بی‌صدای او به جا می‌ماند.
او همچون ریشه‌ای در خاک این کوچه فرورفته،
و من همچون غباری در مسیر باد عصرانه.

نگاهی بر زمین کردم.
تمام وزن بودن روی دوشم بود.
بدون آن خط تاریک خاموش وفاداری،
در این تنهایی روشن،
تنم آزاد و بی‌پیوند،
میان کوچه می‌چرخید.

هوا تاریک‌تر می‌شد.
تنم در امتداد کوچه با شب هم‌سفر می‌شد.
ولی بر پله‌های سنگی آن خانه‌ی آرام،
کسی از جنس یک تصویر طولانی،
نشسته در پناه نور کم‌جان چراغ برق،
و روی سنگ‌ها، وزن سکونش را پذیرا شد.
صدا در انتهای کوچه گم می‌شد.
و یک طرح سیاه و ساکت و تنها،
به روی پله‌ی سنگی رها می‌ماند.

و من بی‌سایه می‌رفتم.
قدم‌هایم،
به روی فرش آجرهای این کوچه،
به نرمی، بی‌صدا، پیوسته و آرام،
مسیر دیگری را چشم‌بسته پیش رو می‌برد…

بازگشت به اشعار نو