پنجره‌ی باران‌خیز

پشت این پنجره‌ی باران‌خیز،
که به رویای تو آغشته شده‌ست،
من به دنبال ردی از قدمت می‌گردم.

کوچه تاریک،
هوا لبریز از بغض خزان،
و تو چون عطر بهار،
در نفس‌های من خسته،
وزان می‌آیی.

دست‌هایت… آه،
آن دو پرستوی رها،
گرچه دورند از این شانه‌ی بی‌حوصله‌ام،
باز هم لانه‌شان در دل من پابرجاست.

بگذار آسمان تا به سحر گریه کند؛
من در آغوش خیال تو به صبحی دگرم،
تا که خورشید نگاهت بدمد،
بر شب تار وجودم،
روزی.

شاید این فاصله،
این دوری تلخ،
رسم بی‌رحم زمان است،
ولی،
عشق تو،
ریشه‌ی دیرینه‌ی من،
در دل خاک صبوری شده است.

باز هم می‌خوانم،
نام زیبای تو را در دل شب،
همچو رازی که به مهتاب سپردم آرام…

تو بمان،
تو بمان در پس این فاصله‌ها،
که من از عشق تو تا مرز جنون،
باز هم شعر به لب خواهم رفت.

بازگشت به اشعار نو