فاتحان پوشالی

در این میدان شطرنجی،
به شام سرد این پیکار،
کسی بیرون از این تخته،
قمار جان من می‌کرد.
ولی آن دست پنهانی،
که مهره در زمین می‌چید،
مرا تنها رها کرد و از این عرصه گریزان شد.
نگاهی کن،
در این‌سو صندلی خالی‌ست،
حریفم بی‌صدا خندید.

پیاده‌مهره‌های من،
میان خاک شب خفتند.
رخ مغرور و سنگینم،
فرو پاشیده در میدان؛
و اسبم در غبار فتنه‌های شب گرفتار است.
وزیرم، آن یگانه‌سنگر روشن،
اسیر دشنه‌ی پنهان دشمن شد.

​کنون من مانده‌ام تنها،
در این اقلیم ویرانی،
میان سایه‌های سرد و تاریکی پنهانی.
سپاه تیرگی از هر کران راه نفس بستند،
غرور شاه عاجی را در این ویرانه بشکستند.

دریغا!
خانه‌های پاک و سیمین‌فام این میدان،
به زیر گام این لشکر،
شده تسخیر…
گورستان.
نه راه رفتنم مانده،
نه جای ماندنم اینجاست،
تمام صفحه‌ی بازی اسیر چنگ تاریکی‌ست.
هوا آغشته با زهر است.

کسی از عمق این ظلمت مرا با طعنه می‌خواند،
طنین سرد کیش آمد.
نفس در سینه‌ام خشکید،
ستون قامتم لرزید،
و تاج زرنگار من به کام نیستی غلتید،
چو تندیسی که می‌غلتد ز اوج قله‌ای سنگی،
به روی تخته می‌افتم،
در این پیکار پایانی.

پس از افتادنم از پا،
همان دستی که ماتم کرد،
به یک حرکت تمام مهره‌ها را می‌کُشد در هم.
دری از جنس خاموشی به روی صحنه می‌بندد…
و در تاریکی این جعبه‌ی خاموش،
من و آن فاتح مغرور،
همان شاه سیاه شب،
بدون تاج و بی‌لشکر،
کنار هم درون گور می‌خوابیم…

بازگشت به اشعار نو