یک قدم آنسوتر از این میز چوبی،
صندلی در بهت یک رویاست انگار؛
خالی از وزنی که در آغوش آن بود،
زنگ آوای کشیدنهای پایش،
روی این کفپوش چوبی،
سرد و خاموش،
همچنان در گوش این خلوت نشسته؛
دور از آن بازوی چوبی،
مات و خسته،
رد پایش در دل این خانه مانده.
حجم این جای تهی آنگونه پیداست،
هر غریبی پا گذارد در اتاقش،
راه خود را میکشد آنسوتر از او؛
دست خود را بیاراده،
کور و ممتد،
سمت آن بنبست چوبی میکشانم،
تا فروزان ماند این تصویر روشن.
نور خورشید پسین چون میتراود،
میگذارد زیر پا سیمای ما را،
تا در آغوشش بگیرد جای او را.
شب که میآید در این تالار تاریک،
لحظهها با خندهی ما میرود پیش؛
این بنا با یاد آن تصویر خاموش،
جمع ما را میشمارد یک نفر بیش.