کابوس بودن

دلم تنگ است و می‌دانم،
که در ابعاد این شب‌های وهم‌آلود،
من از کابوس این بودن،
چه بیزارم.
تو ای رازی که در ژرفای جان خسته پنهانی،
تو ای نور نهان در ذات این هستی،
درون کتم تاریکی،
تمام عالم از نورت فروزان است.

​چه سنگین است،
طنین گام تنهایی.
چه می‌خواهم در این تکرار بیهوده؟
به دنبال خیالت،
کوچه‌ها را می‌شمارم مست.
در این وادی،
شراب کهنه‌ی اندوه می‌نوشم.
مرا در ورطه‌ی بی‌خویشتن‌بودن رها کردی…
دلم بی‌تاب دیدار است و چشمم منتظر از تو.

​در این زندان خاکستر،
نفس در سینه می‌میرد.
مرا در قعر این گرداب ویران کن،
که من از قید این بودن رها گردم.
بیا درهم شکن بت‌های پندار و منیت را.
بیا ای قبله‌گاه آرزوهای محال من،
که در طوفان بی‌رحم زمان،
تنها تو را دارم.

​اگر روزی،
نسیم یاد من از کوی تو خاموش بگذشت و
ندیدی در غبار کوچه‌ها ردی ز آوازم،
بدان در مسلخ عشق تو،
بی‌پروا،
ردای عقل باطل را،
به آتش می‌کشانم باز.
بسوزان تار و پودم را در این آتش،
خلاصی ده از این آوار دلتنگی.

​جهان خوابی پریشان است و بیداری در آغوشت،
همان رویای بی‌تکرار هستی شد.
تو ای خورشید بی‌همتا،
بتاب از اوج تاریکی،
بر این ویرانه‌ی خاموش.
که من بی تو،
سرودی تلخ و مهجورم،
در این شب‌های بی‌روزن.

​فنای من‌همان اعجاز هستی شد.
بیا ای روح نامیرا،
مرا با خویشتن یک‌باره بی‌خود کن،
که در چشمان پر رازت،
خداوندی خود را باز می‌بینم.

بازگشت به اشعار نو