باد میپیچد میان شاخههای لخت کاج،
نه صدای بال مرغی،
نه عبور سایهای.
این حوالی،
بوی وهمآلود خاکستر گرفته.
سعدی از دروازههای مهگرفته میرسد،
کولهبارش بوی خاک سرد غربت میدهد.
او که میبافید حریر قصهها را در نسیم،
دفتر گلگشت را،
در هجوم این زمستان سترون،
زیر بارانهای خاموش خیابان میسپارد.
حافظ اما،
خرقه را در بهت ابری جا گذاشت.
جام او در سنگلاخ کوچهها بشکسته است.
چشم میدوزد به این شبوارههای بیتپش،
میرود تا انتهای دردهای بیعبور،
روی دیوار سیاه شهر میخندد به تلخی:
«این دیار،
آن منزل پر نور ما نیست…»
عشق اینجا در غبار شیشهها یخ بسته است.
بلبلان در وهم دودی خستهجان،
مرثیهخوان عبور فصلهایند.
دوری از ماوای دیرین،
غربت این کوچههای بینهایت،
استخوان واژهها را میتراشد.
و غزل در بهت این بیگانگی،
میچکد آهسته روی سنگفرش.