لنگرگاه جهان

سال‌ها در جستجوی سایه‌ساری بوده‌ام
تا بنوشد قطره‌قطره جوهر اندیشه را
تا بخواند از نگاهم رازهای ریشه را
آشنای واژه‌های خسته‌ی دفتر شود
همدم شب‌های تار و مونس و یاور شود…

تا سحرناز آمد و شب را درید
برگ خشک دفترم،
جان بهاری تازه چید
صورتش زیباترین نقاشی پروردگار
سیرتش گلخانه‌ای از یاس‌های ماندگار.

گرچه رخسارش حریر‌ ماهتاب
باطنش تابنده‌تر از چشمه‌سار آفتاب.
در غریو‌ باد و طوفان‌های دهر
در نشیب و در فراز‌ موج قهر
اوست لنگرگاه کشتی وجود
من بدون او کویری بی‌ثمر…

پوچ و خالی می‌شود در من
تمام دانش و شعر و هنر
بی دم او سینه زندان هواست
او نه تنها یار،
بل روح بقاست.

بازگشت به اشعار نو