زمزمه لا

ای که خیال روی تو در دل شب زند صلا
خیز و ز بستر عدم پای بنه در این فنا

عقل حسابگر چو دید شعله‌ی روی مست تو
محو شد از جلال تو پیش تشعشع لقا

سایه‌ی مرحمت فکن بر سر این اسیر تن
تا که ز قید آب و گل جان و دلم شود رها

من که به کنج عافیت خرقه به تن نموده‌ام
عشق بزد زبانه‌ای سوخت روان مبتلا

خون جگر به جای می در قدحم بریختی
در پی شستشوی جان پاک شوم ز ماسوا

مست و خراب می‌روم در پی بوی زلف تو
بدرقه‌ام دعای شب در حرم تو پادشا

ذره شدم ز درد تو در وزش نسیم تو
تا که مگر رساندم بر سر کوی کبریا

چونکه ز خود تهی شدم پر شدم از خیال تو
در دل قطره موج زد وسعت بحر آشنا

سینه‌ی پاره‌پاره را شسته‌ام از غبار تن
بهر طلوع روشنی زان رخ ماه دلربا

سنگ ملامتت به جان می‌خرم و دوان شوم
تا برسم به ساحلت خلوت وادی بقا

شکوه ز جور چون کند عاشق مست بی‌قرار
در بر تیغ غمزه‌ات خنده زند بر این جفا

هرچه در این جهان بوَد غیر تو را زدوده‌ام
فرش کنم سرای دل خیمه زنی تو در خفا

آتش طور سینه‌ام شعله کشد ز شوق تو
خیره کلیم جان من غرق شود در این صفا

قصه به سر رسید و من خاک شدم به راه تو
تا که دمد ز خاک من زمزمه‌ی نهان لا

بازگشت به غزل‌ها