چون سایهای اسیر تمنای باغ شد
چشمم دوباره محو تماشای باغ شد
در کوچههای خلوت اندوه برگها
آواز باد قصهی رسوای باغ شد
دیگر نسیم قاصد لبخند یار نیست
چون آه پنجرهپیمای باغ شد
دل در غبار غربت شب گم شد و گریست
زخم سکوت زخمهی آوای باغ شد
تا برگها ز خاطر خود پاکتر کنم
باران بهانهای شد و دریای باغ شد
من ماندهام شکسته چو شاخی به دست باد
در باغی از خیال که فردای باغ شد
بیداد ماند و دفتر شعری که میگریست
شعرش طنین بغض شکیبای باغ شد