راز چشمان روشن

دل از دیدار تو لبریز حیرت گشته می‌دانم
که در هر جا نظر کردم تو را در دیده می‌دانم

در آن چشمان روشن چیست رازی، ای دل بی‌تاب
که من عمری‌ست جز آن لحظه را نادیده می‌دانم

تو گفتی لحظه‌ای بنشین جهان از خویش بیرون شد
از آن دم خانه‌ی دل را به نامت چیده می‌دانم

نسیمی از نگاهت بر غبار روزها افتاد
از آن پس گریه را هم چشمه‌ای خندیده می‌دانم

شبی در چشم‌هایت نیمه‌ی پنهان نمایان شد
که تصویر رخت در ماه را دزدیده می‌دانم

دل از مهتاب رویت چهره‌ای دیگر پذیرفته‌ست
ز هر آیینه‌ای دیگر تو را تابیده می‌دانم

به یاد گام‌هایت هر سحر در کوی تنهایی
رهی را زیر لب با شوق تو پیموده می‌دانم

دل از نام تو لبریز است و هر نامی که می‌پرسم
جوابش را به لبخندی ز تو پرسیده می‌دانم

چراغ خانه‌ام بی‌تو نمی‌گیرد فروغی هیچ
تو را خورشید تابانی به من تابیده می‌دانم

نشستم با غمت شب‌ها و گفتم: کی رها گردم
ولی این درد شیرین را به جان خوابیده می‌دانم

چو بیدادم مرا آموخت با چشم تو دیدن را
از او پرس هرچه می‌بیند چرا نادیده می‌دانم

بازگشت به غزل‌ها