یکی بود یکی نبود، زیر این سقف کبود، قلمم راست بگردید و دلم خواست که از قصهی پر غصهی خود با تو بگویم، ز همان روز عجیبی که به یکباره در این شهر پر از دود، روزگاری که همه دربهدر آنتن و وایفای و پی سرعت نت، مانده بودند درمانده و حیران.
شبی از شدت دلتنگی و بیخوابی و از غصهی تنهایی خود، در شبکهی تار مجازی، پی یک همنفس و مونس و همصحبت نیکو بگشتم و رسیدم به یکی یار نکوروی و در آن دم، بدیدم که فتادم به تله. بله… من و دلبر که دلم داده به او… ولیکن که خدا شاهد ما هست که هرگز نه رخش دیده صدایش نشنیدم، ز سر شوق فقط عکس فرستاده، که آن هم شده تار از سر اینترنت و دلگیر شدم زین همه خوشبختی و خوشحالی و خوشنوشی چاکر!
راه دور است و به او گفتهام ای جان، تو مگر سیمرغی، که پری از کُه قاف و برسی بر دل من؟ وی بخندید و نوشتا: “نه عزیزم، فقط در صف وای فای نشستهام که فرستم دو کلامی دلبرانه برایت!” بنوشتم: “صف وای فای؟ تو کجایی که به من عکس فرستادی و چهرهات شده مات و همه پیکسل و پیکسل؟” باز گفتا: “در دهی دور که هنوز مردمش از عکس گرفتن با دوربین زنیت بگویند!”
شگفتانه نوشتم که: “عزیزم، ز تو دورم، ولی عاشقتر از این دل نتوان دید به عالم، تو مگر قصهی لیلی نشنیدی که چه کرده است؟” باز خندید و نوشتا: “تو همان مجنونی؟ پس چرا اسب نداری که به دیدار بیایی؟” گفتمش: “جان دلم، اسب گران است، بگذار صبر کنم تا که حقوقم برسد، شاید که بلیتی ز قطاری بگرفتم که مرا تا به ده دور تو دردانه بیارد!”
القصه چو آن ماه سر آمد، و حقوقم به حسابم بنشست، ز سر شوق دویدم، و بلیتی بگرفتم، ز قطاری که مرا برد به آن ده، که هنوز نام تریجی نشنیدند! دو شب و روز در این راه و چو آمد که پیاده بشوم، به ناگاه بدیدم صفی طولانی و پرپیچ، که مردم همگی گوشی به دستند و در آن گرد و غبار، پی یک آنتن خالی نگرانند!
برایش بنوشتم: “کجایی تو عزیزم؟ کجایی بت افسانهای و پیکسلی من؟” که ناگه ز دل صف، یکی مرد ستبر و پر پشم و سیبیلو، بخندید و بیامد به جلو، و بگفتا: “تو همان عاشق بی اسب منی، که قطارت رسیدهست؟” دو چشمم چو قدح شد، بگفتم: “نکند لیلی من تویی برادر؟!”
سخت خندید و بگفتا: “بله جانم، چه کنم؟ عکس من تار شد از سرعت این وای فای خسته، وگرنه من حسن خان دولولم. بیا تا برویم قهوهخانه، دو سه تا چای زنیم عاشق چاکر! که چه حالی بکنیم امشب و فردا شب و شبهای دگر هم…