(حکایتی بر هفت مقام پیانو)
مقام اول: آوار فراق و شرر کینه
در آن لیالی حزنانگیز که سایه شوم عزا بر سرایم خیمه زده و مرغ روح والده ماجده به ریاض رضوان پر کشیده، با دلی مالامال از درد و قامتی خمیده از بار مصیبت، به زاویه خلوت خویش در حجره قرائت پناه بردم. در آن شب ظلمانی که طوفان خشمگین بر شیشههای عمارت تازیانه میزد، طاس صبرم واژگون گشته، نیت کردم که چون اجل، عزیزترین پناهگاهم را ستانده، من نیز تتمه رنج ماضی را به دست خویش هلاک سازم.
یکسره به جانب گنجه چوبین شتافته، مجری را بیرون کشیدم که دو حول تمام، یارای گشودنش را نداشتم. مدفن عکسها و مکتوبات زنی که روزگاری شمع شبستانم بود. همان محبوبه که پنج خزان پیش، در غبار ظن و گمان ناپدید گشته، مرا در وادی هجران رها کرد. مجری را بر میز چوبین نهاده، چوب گوگرد در مشت فشردم، مصمم که در آن لیل تار، این تابوت چندساله را طعمه نار سازم.
مقام دوم: بیداری ایام و حکایت حجره
چوب گوگرد را برکشیدم. شرارهای زردگون جان گرفته، سایههایی لرزان بر جدار حجره افکند. پیش از آنکه زبانه آتش حریم مکاتیب را بسوزاند، دستم در میانه هوا خشکیده، چشمم بر حباب زجاجی چراغدان افتاد و در آنِ واحد، زمانی را که این چراغ هنوز گرم بود به خاطر آوردم، لیالی نابی که تبسمهای بیریایمان زیر هلال همین نور نقش میبست.
قفل مجری را گشودم. غبار نامههای کهنه در هوای محبوس عمارت به رقص آمده، تمثالهای متبسم و اوراقی که با شتاب بر آنها خطوطی نگاشته، یادداشتهایی که با مداد نوشته شده. گویی در آن اثنا، حجره به یاد میآورد.
مبهوت به تمثال آن ایام نگریستم. عجبا که چگونه آن قصر رفیع یقین، اینچنین فرو ریخته؟ چه شد که به جای التجاء به یکدیگر، تسلیم این ویرانی گشته و در محبس کبر و غرور، دیگری را مقصر پنداشتیم؟ این هجران طولانی، ثمرهای نداشته جز همان سکوت میان صفحات، سکوتی که کلمات محبوس را به خناجری زهرآلود بدل ساخته.
مقام سوم: نوای ناتمام یک الفت
حرارت شراره، پوست انگشتم را گزیده، چوبکبریت نیمسوخته بر میز افتاد. چوب دیگری برکشیدم تا بسمل کرده، کار به انجام رسانم، که ناگاه طنین سنگین کوبش حلقه آهنین بر درگاه عمارت، سکوت وهمآور شب را در هم شکست.
در آن طوفان بیامان، کیست که در این ظلمات شب، بر در این ماتمکده میکوبد؟
کبریت از میان ابهام انگشتانم رها گشته، با دستانی که اکنون رعشهای عیان داشت از حجره برون شده و کلون در را گشودم. قاصدی شبرو، در میانه باران، رقعهای مهر و موم شده به دستم سپرده، در تاریکی گم شد.
به حجره بازگشته، در پرتو لرزان چراغ، مهر پاکت را شکستم. مکتوبی از جانب او از پس دو حول خاموشی مطلق. خطی لرزان و شکننده، که نه از بهر ادای تکلیفی رسمی در تعزیت والده، که از سویدای قلبی مجروح و اندوهی مشترک بر کاغذ چکیده. در لابهلای حروفی که در رثای والده نگاشته، طنین آوای حزین او را به گوش جان شنفتم. در پس آن کلمات، گویی صدای او در حجره پیچیده، پر از همان عطوفت دیرینه، همان دلواپسی، و همان مأمنی که پنج خزان در تمنایش سوخته بودم.
از خلال آن عبارات نمناک، پردهی پندار دریده و خورشید یقین طالع گشت. دانستم که رشته این پیوند، هرگز به مقراض سعایت بدخواهان گسسته نشده و سموم کینه اغیار، ریشه این نهال دیرینه را نخشکانده و شعله این سودا، در جمیع آن سنوات هجران، در زیر خاکستر سکوت، در شبستان سینه هر دو از اشتعال باز نایستاده. و این عشق که گمان میبردم در قعر نسیان مدفون شده، بسان جوهری که هرگز خشک نشد، اکنون در کالبد این رقعه شبانه، حیاتی مجدد یافته.
خاتمه: قدمهایی به سوی طلیعه وصل
رقعه را به نرمی بر سینه نهاده، دست بر آن فشردم. قطره اشکی که عصاره داغ ماتم والده و شوق رستاخیز این عشق بود، بر شیار گونهام دوید. دیگر حاجت به هیچ آتشی نبوده، ایام ماضی نباید میسوخت، که ماضی، خود مشعل راه مستقبل گشت.
خرقه بارانی بر دوش افکنده، از تاریکی عمارت بیرون زدم. در خلوت کوچههای بارانخورده، تنها نوای مترنم، آوای قدمهای پس از نیمهشب بود، قدمهای شوریدهمردی که با تمام قوا میدوید تا این بار، حقیقت را از چنگال اشباح ربوده، محبوبه را بازیابد. همان نگاری که طنین کلامش در آن مکتوب، او را از قعر این برزخ برکشیده.