و چنین مانده است که افلاک، در چرخش موروثی خویش، زمان را تا زدهاند و زهره، در انباشت سکوت، نغمهای را که دیگر جای استقرار نداشت فروخورده، و شب از این فشردگی سرگران شده است، نه از تاریکی، از تراکم امکان ناتمام، و درویش با دستاری فرسوده و انبانی انباشته از ژالههای مانده، بادههای نیمهحافظه، بقایای نرگس جادو و رسوبات نگاه، در آستانهای ایستاده که نام عبور بر آن لغزان است و قلزم، با حافظهای موجدار، پیوندها را پیش از شکلگیری تصمیم، به نحر تدریجی میسپارد.
رستاخیز در این میدان صورت جابهجایی دارد؛ استخوانهای معنا بر هم میلغزند، قامتها بیضمانت، صداها فروریخته، و نگاه کژبین جهان را در کشآمدنی ممتد تاب میآورد، جایی که آتشکده با احمر شعلهها و دود عود، از مکان تهی میشود و به وضعیت میگراید، وضعیتی از مکث فشرده که جند عقل را در حد فاصل انسجام و لرزش نگاه میدارد، بیمرکز، بیقرار.
ژاله بر سطح مفاهیم میلغزد و تماس را نامطمئن میسازد، نرگس جادو از تماشاییبودن فرسوده و به حضوری مسئلهمند تقلیلیافته، و ساقی با شیرینادایی فرساینده، باده را در میدان ادراک پخش میکند؛ والهگی در تعلیقی قابل ماندن، شیدایی پشتسر، خروج بیصورت، و بوک چون حاشیهای زبانی بر این تعلیق نشسته است.
در این انباشت پیدرپی، عیوق به فاصلهای فشرده بدل گشته، فاصلهای درون سنجش، معیار فرورفتگی، و دل، کالیووار، صدا را پس میزند تا سکوت در فشار تراکم، شکل بگیرد، دوام بیاورد، ایستاده، بیاطمینان، بیضمانت.
و از اینجا، حرکت دیگر نامپذیر نیست؛ افلاک در خود تاخوردهاند، زهره در سکوت تهنشین شده، قلزم به حافظهای بیلبه بدل گشته، نحر در بافت پیوند حل شده، و آنچه رستاخیز خوانده میشد در جابهجایی خاموش معنا مصرف گردیده است، چونانکه آتشکده، عود، احمر، جند، ساقی، باده، همه در یک فشار بیصدا فرو رفتهاند و فقط فاصله باقی مانده است. فاصلهای که دیگر امتداد ندارد؛ عیوق نه پیش میرود، نه عقب مینشیند، در همان نقطهی سنجش ایستاده، و دل، کالیووار، آخرین لرزش صدا را پس میزند تا سکوت، نه بهعنوان فقدان، بهعنوان وضعیت، ثابت شود.
و در امتداد همین سکوت فشرده، وادی ادراک به میدان کورندی میگراید که در آن نه تاختی باقی است و نه مقصدی، فقط گرد خاطره بر قفای مسیر نشسته و سلسلهی گامها، بیمرکب و بیاقبال، در آونگ تردید تاب میخورد، چنانکه درویش، حیران و بیحیل، در چالیش خاموش خویش فرو میماند، و سما، با شعشعهی اختران خامش، بر فراز گلخون شب آویخته است.
گرمابهی جهان، با بخار جوشان وقایع، هنوز داغ است، اما حلهبخش تسلایی در آن یافت نمیشود؛ زعفران سپیده بر لبهی تاریکی نغزان میلرزد و خونخوارهی زمان بر طال فرسودهی دل دندان میساید، و اهلیلهی تلخ تجربه در دهان حافظه میچرخد، بیآنکه منکری برخیزد یا قاهری حکم راند؛ فقط لابهای معذور در گلو مانده، تفویی بیصدا.
و در این میان، مخدوم معنا رخ نمینماید، کبریای پاسخ فرو افتاده، و آنچه مقرون بودن مینمود از هم گسیخته است؛ درویش سر بر قفا نمیگرداند، عجل خروج نمیطلبد، در همان سماع بیحرکت میماند، در آستانهای که فرسنگها از یقین دور است و با اینهمه، به ایستادن خویش وفادار.
و چنین است که پس از فروبستن وعدهها و خاموشی آوازها، فقط این ماندن باقی میماند: ایستادنی در وادی بیلبه، در گلخون نیمهجوشان شب، زیر سماعی از اختران کور، که نه راه میگشاید و نه راه میبندد… فقط دوام میآورد.
دیماه چهارصد و چهار خورشیدی