چقدر دیر شد

چقدر دیر فهمیدم
که سرزمینم،
چون قالی کهنه‌ای زیر نور خورشید،
رنگ به رنگ و بی‌نظیر است.
هر تار،
دست قومی،
هر پود،
نغمه‌ای کهن،
و من در گوشه‌ای از آن ایستاده بودم
بی‌آنکه زیبایی‌اش را ببینم.

چقدر دیر دیدم
که زبان‌های این خاک
نه فقط واژه‌اند،
که قصه‌اند.
قصه‌ی مادرانی
که با لالایی‌هایشان
آسمان را خواب می‌کردند.
قصه‌ی پدرانی
که با زبان خود
خاک را آواز می‌دادند.

چقدر دیر شنیدم
که لهجه‌ها،
آهنگ‌هایی هستند
که هرکدام از قلبی زاده شده‌اند.
هر لهجه،
پنجره‌ای بود
که مرا به جهانی دیگر می‌برد،
و پیش از آنکه نگاه کنم،
چشم‌هایم را بستم.

دیر شد.
خیلی دیر.
وقتی دانستم،
که دیگر چیزی از من باقی نمانده بود.
تمام شدم،
و نفهمیدم
که چه داشتم
و در پی چه بودم.

اکنون
برای خودم دلتنگم.
برای آن کودک بی‌خیال،
که در کوچه‌های خاکی می‌دوید
و گمان می‌کرد
دنیا همین کوچه است.

اینجا از آن من نیست.
دلتنگ خیابان‌هایی هستم
که پر از رد پای کودکانه‌ام بودند،
پر از بوی نان تازه،
پر از صدای خنده‌های ساده،
پر از سکوت عصرهای بارانی.

دلتنگم
برای دیوارهایی که رویشان نقاشی می‌کردم،
برای سنگ‌هایی که قهرمان بازی‌هایم بودند،
برای آسمانی که
بادبادک‌های آرزویم را می‌برد.

چقدر دیر شد.
چقدر دیر شد.
دیوارهای شهر تغییر کردند
و من در جستجوی خودم،
تمام شدم.
حالا هر شب
به خواب همان کوچه‌ها می‌روم،
و هر صبح،
با حسرت بیداری بازمی‌گردم.

دلتنگم،
برای سرزمینی
که در دستانم بود
و دنبال چیزی می‌گشتم
که هرگز نبود.

بازگشت به قطعات