از هجر تو جز دیدهی خونبار ندارم
در سینه به جز حسرت دیدار ندارم
جان میرود از دست و در این خلوت تاریک
سرمایهای جز سینهی بیمار ندارم
دیوانهام از عشق و کسی محرم دل نیست
جز یاد تو یک همدم و غمخوار ندارم
از دست غمت خواب به چشمم ننشیند
شوقی به جز این دیدهی بیدار ندارم
عمریست در این کوچه به دنبال تو گشتم
جز سایهی خود در پس دیوار ندارم
بی روی تو ای لالهرخ غنچهدهانم
میلی به گل و سبزه و گلزار ندارم
رازی که به دل خفته عیان شد ز نگاهم
حرفی به جز این سینهی سرشار ندارم
بیداد ز دل رفت چو تسلیم تو گشتم
ترسی ز غم عشق و ز آزار ندارم