یادداشت‌های مدار هیچ

دیباچه:
این یادداشت‌ها از جایی آغاز شدند
که دانستن دیگر کافی نبود.
از نقطه‌ای میان علم و سکوت،
میان فرمول و خیال.
نمی‌خواستم جهان را توضیح بدهم،
می‌خواستم با او زندگی کنم،
همچون نوری که نمی‌داند چرا می‌تابد،
اما می‌تابد.
هر یادداشت،
قدم کوچکی‌ست در مسیر بازگشت به خود،
از بودن،
به زمان،
از دیدن،
به سکوت.
در این مسیر،
آدمی نه دانا می‌شود،
نه عارف،
فقط آرام‌تر،
و شبیه‌تر به جهان.


یادداشت نخست: بودن
من از میان نور گذشتم،
بی‌آنکه بدانم کجای آسمان ایستاده‌ام.
جهان، صدایی آرام بود
که خودش را تکرار نمی‌کرد.
باد، از شرق اتم برخاست،
و برگ، آرام در خلأ چرخید.
هیچ‌چیز عجیب نبود،
فقط من هنوز می‌خواستم بفهمم.
در خلوت کوه،
سنگی نشسته بود با فلسفه‌ای قدیمی:
“بودن، فقط ادامه‌ی نماندن است.”
آن روز فهمیدم
که هیچ،
نام دیگر حرکت است.
آب، آرام از کنارم گذشت،
و تصویری از من با خود برد
که شبیه من نبود.
در شب،
ستارگان مرا اندازه گرفتند،
و به هم گفتند:
کوچک‌تر از یک رؤیاست.
لبخند زدم،
چون در آن کوچکی،
احساسی از بی‌نهایت بود.
در لبه‌ی ذره،
موجی گذشت
و هستی را دو نیم کرد:
پیدا و ناپیدا.
من میان آن دو ماندم،
نه جسم، نه اندیشه،
چیزی میان حضور و خیال.
کوانتوم به من یاد داد
که دیدن، تغییر دادن است.
و نجوم به من گفت
که هیچ نوری، تازه نیست.
پس چشم بستم
تا جهان خودش را ادامه دهد.
در من،
جریانی آرام می‌رفت،
بی‌نام،
بی‌قصد.
مثل عبور حسی از کنار مرز معنا.
در آن جریان، دانستم
علم، فقط نگاهی طولانی‌ست
به ندانستن.
گاهی به زمین فکر می‌کنم،
که چگونه در خلأ می‌چرخد
و نمی‌ترسد.
چون می‌داند سقوط،
نام دیگر تعادل است.
در من، صدایی‌ست که می‌گوید:
بایست،
نه برای فهمیدن،
برای دیدن چرخش خاک در نور.
زمان از کنارم گذشت،
این‌بار من هم گذشتم از او.
فاصله‌ای میان ما نماند،
فقط یک نگاه،
که در هر دو سو،
یکسان می‌دید.
اکنون،
در مدار هیچ می‌چرخم،
آرام،
بی‌وزن،
بی‌نام.
در من نه سؤالی مانده،
نه یقین،
فقط سکوتی‌ست
که خودش را می‌شنود.
و حس می‌کنم،
شاید معنی،
همین باشد:
که بدانی در میان دو بی‌نهایت،
ذره‌ای کوچک بودن،
کافی‌ست.


یادداشت دوم: زمان
زمان،
بی‌آنکه برود،
رفته است.
در آینه،
من هنوز همانم،
اما تصویر
سال‌هاست مرا فراموش کرده.
ساعت‌ها می‌چرخند،
ولی هرگز نمی‌رسند.
تکراری بی‌معنا.
من نیز در هر چرخش عقربه،
اندکی از خودم کم می‌کنم.
زمان را نمی‌شود دید،
اما همه‌چیز در او ناپدید می‌شود،
مثل بوی باران در سنگ،
مثل یاد کودکی در خواب پیرمردی آرام.
شاید زمان،
فقط حافظه‌ی جهان است،
که خودش را به شکل گذر وانمود می‌کند
تا ما
دلیل بودن پیدا کنیم.
گاه حس می‌کنم
زمان،
منم.
من، که میان آمدن و رفتن
ایستاده‌ام،
و نام این ایستادن را
زندگی گذاشته‌ام.
در جایی از هستی،
ساعتی هست
که نمی‌چرخد،
و ثانیه‌ها
روی شاخه‌ای نشسته‌اند،
بی‌آنکه بیفتند.
آنجاست که می‌فهمم،
زمان،
هرگز نگذشت،
ما بودیم
که پیر شدیم در نگاه او.


یادداشت سوم: دیدن
من دیدن را از درخت یاد گرفتم،
وقتی هر صبح
نور را می‌دید
بی‌آنکه بگوید سپاس.
درخت فقط می‌دید
و می‌بالید،
بی‌پاداش.
روزی خواستم بدانم
چرا دیدن، این‌همه شبیه دلتنگی‌ست.
شاید چون هر نگاه،
فاصله‌ای را اندازه می‌گیرد
میان من و جهان.
من با چشم به بیرون نگاه می‌کنم،
اما جهان،
با سکوت خویش
به درون من می‌نگرد.
دیدن، دانستن نیست،
پذیرفتن است.
هرچیزی را که می‌بینی،
به درونت دعوت می‌کنی.
گاهی از این مهمانی بی‌دعوت،
سرشار می‌شوم.
در کویر،
چشمم با افق یکی شد.
مرزها در هوا محو شدند.
دریافتم که افق،
فقط ادامه‌ی نگاه است،
نه پایان زمین.
در شب،
چشم‌هایم را بستم
تا جهان خودش را ببیند.
و چه عجیب…
همه‌چیز روشن‌تر شد.
شاید تاریکی،
بهترین روش دیدن است،
وقتی نور،
حقیقت را پنهان می‌کند.
در سفری از ذهن تا ذره،
هر چیز تازه‌ای که دیدم
از چیزی در من کم کرد،
تا جایی که تنها ماندم
با نگاهی که هیچ نمی‌خواست.
دیدن، گاهی
در نادیدن اتفاق می‌افتد،
در غیاب معنا،
در بی‌نیازی حضور.
آنجا که تو نیستی،
اما نگاه هنوز ادامه دارد.
پرنده‌ای از کنارم گذشت،
با حضور.
فهمیدم:
دیدن یعنی رها کردن،
که پرواز،
فقط در نگاه بی‌قید اتفاق می‌افتد.
اکنون می‌دانم،
چشم، فقط برای نگاه کردن نیست،
پل گذر اندیشه است،
میان جهان و حیرت.
هر بار که چیزی را می‌بینم،
اندکی از خودم را در آن می‌گذارم،
و باز می‌گردم
اندکی نادیده‌تر.
شاید دیدن،
نوعی از دست دادن است،
اما زیبا،
چون تنها در گم شدن خویش،
می‌توان چیزی را دید.
اکنون،
به جهان نگاه نمی‌کنم،
به خود نگاه می‌نگرم،
به نوری که از درون چشم
به بیرون می‌تابد،
بی‌آنکه چیزی بخواهد،
بی‌آنکه بداند
خود او،
جهان است.


یادداشت چهارم: سکوت
سکوت،
زبان نخستین جهان است.
پیش از آنکه نوری بتابد،
پیش از آنکه ذره‌ای بلرزد،
جهان، در خویش گوش می‌داد.
هرچه گفته شد،
از حاشیه‌ی آن گوش دادن بود.
من سال‌ها میان صداها زیسته‌ام،
در هیاهوی واژه‌ها،
در ازدحام معناها،
و روزی فهمیدم
هیچ واژه‌ای،
به اندازه‌ی خاموشی، راست نمی‌گوید.
در سکوت،
زمان نمی‌گذرد،
چیزها نفس می‌کشند بی‌آنکه بخواهند دیده شوند.
درخت، فقط در سکوت رشد می‌کند،
و شب، تنها در سکوت معنا دارد.
گاهی،
در میان مردم،
سکوتی مرا فرا می‌گیرد
که با هیچ کلامی از آن بیرون نمی‌آیم.
انگار جهان،
دستش را بر شانه‌ام گذاشته باشد
و گفته باشد:
“کافی‌ست، گوش کن.”
در سکوت،
حتی اندیشه هم صدا ندارد.
فقط حضوری‌ست
که آهسته در تو می‌گذرد،
مثل نوری که از میان پوست یک برگ عبور می‌کند
بی‌آنکه بخواهد دیده شود.
در این بی‌صدا بودن،
به تعادلی رسیده‌ام،
میان گفتن و نگفتن،
میان بودن و نبودن.
و شاید این یعنی دانایی:
که بدانی هرچه گفتنی‌ست،
در سکوت،
پیش‌تر گفته شده است.

بازگشت به قطعات