تو ای ایران،
تو ای ایران من،
ایران جاویدان.
تو ای مهد دلیری،
چشمهی شور و سلحشوری.
جهان از نام تو پیوسته در حیرت،
و آوازی که در جانت نهفته،
وسعت تاریخ انسان است.
درون این سکوت ژرف،
چه نظمی در دل تاریخ پربار تو پنهان است.
هزاران سال پرآشوب،
درون سینهی پاک تو خوابیدهست.
دماوندت ستیغ پر غرور ابر و افسانه،
خلیجت،
آبی آرام بیهمتا،
و جنگلهای هیرکانی،
گواه زنده و بیدار دورانهاست.
کویرت دشت خورشید است،
و کارون،
نبض پر جوش حیاتت را،
به سمت آبهای دور میخواند.
نسیمت از فراز قلهی الوند،
شکوه بغض هامونت،
غریو تشنهی خاک است.
خراسان تا به خوزستان،
ز آذربادگان تا خطهی مکران،
همه یک جان پیوسته،
همه یک خون جوشان در رگ خاکند.
تنیده ریشهها در هم،
نهال مهر میکارند.
نقوش فرش پر نقش و نگار تو،
گره در تار و پود عشق میبندد.
طنین تار و بانگ چنگ،
ز ایوان مدائن میرسد بر گوش.
تو معماری نوری در دل کاشی،
که فیروزه ز خاکت وام میگیرد.
تو فردوسی به بزم واژهها داری،
که کاخ بیگزند پارسی را تا ابد افراشت.
طنین گنبد مینای حافظ،
راز عشق و روشنیها را،
به گوش آسمان گفتهست.
شراب شعر خیامت،
خروش رود مولانا،
سرود جاودان جان ایرانند.
شب یلدا طلوع گرم خورشید است،
نشان غلبهی نور و سپیدیها.
به نوروزت قسم،
کز مرگ میروید،
شکوفایی جان در رقص فروردین.
فروغ آتش سده،
هنوز از بام کوهستان نمایان است.
سرود پاک پندار و رهاییها،
ز گفتار نیاکان در جهان باقیست.
گذشت روزگاران را،
ستونهای به جا مانده ز پارسه،
خوب میدانند.
طنین تیشه فرهاد،
ز قلب کوه بیستون،
به گوش باد میآید.
هزاران قصه در دل دارد این خاک گهرپرور،
از آن روزی که در بابل،
سرود صلح و آزادی،
به روی خشت جان آدمی حک شد.
تو مهد رستمی،
زایشگر آرش،
کمانت تا فراسوی زمان،
پیوسته در زه باد!
چه طوفانها که بر این خاک نگذشته است.
هجوم بادهای سرد و ویرانگر،
چه چنگیز و چه تاتاران،
چه اسکندر،
همه رفتند و تو ماندی.
تنت زخمی،
دلت پر درد و خونین شد،
ولی هرگز،
به پیش هیچ طوفانی،
سر تسلیم خود را خم نیاوردی.
زمستان میرود آخر،
بهار تو شکوفا میشود روزی.
دوباره کاوهای از راه میآید،
درفش کاویان بر دوش،
سرود روشن فردا به لب دارد.
در این آوردگاه تلخ و طوفانی،
امید اما نمیمیرد؛
به هم پیوسته و همدل،
زنان سرفراز و رادمردانت،
چو آن پیر بلوط کوه زاگرس،
سخت و پابرجا،
درون سینههاشان بذر فردا را نگه دارند.
دوباره از دل آتش،
دوباره از میان خون و خاکستر،
جوانه میزنند و باز میبالند.
تو ققنوسی.
تو آن خورشید بیپایان دورانی،
که تا بام جهان برپاست،
بمانی جاودان،
ایران!