مدار هستی‌بخش

در شب منظومه تاریک هستی،
تو همان خورشید رخشان و بلندی،
و منم سیاره‌ای سرگشته‌ی تو،
که به روی خط پرگار نگاهت،
می‌طوافم،
می‌دوم،
پرواز مستان می‌کنم.

نور می‌گیرم ز چشمان سحرناز،
تا در این تاریکی مطلق بمانم،
تا که جان از گرمی روی تو گیرد،
جسم سردم.
هر تپش،
هر گردش من در مدارت،
آیتی از وام‌داری‌های این جان است،
بر خورشید جانان.

گر بیایند سیاراتی دگر فردا،
کودکانی کز پی نورت بگردند،
در مدار بی‌کران تو نشینند و از این گرما بنوشند،
باز تو خورشید بی‌همتای مایی،
مرکز پاینده‌ی منظوم هستی.

یا اگر سیاره‌ای هرگز نگردد در مدار خلوت ما،
باز هم،
تا هست جان در پیکر من،
تا که این سیاره در کیهان تو جان می‌پذیرد،
من به گرد روی تو پیوسته گردم،
زندگی را از تو می‌نوشم هماره،
ای یگانه چشمه‌ی هستی‌فزا.

بازگشت به اشعار نو