در این شهر فرورفته به خاموشی،
صدای پای آدم نیست.
نه ماشین و نه غوغایی،
نه فریادی.
تمام تابلوهای بلند شهر،
که روزی وعدهی فردا به ما میداد،
کنون پوسیده و لرزان،
رها در باد و باران است؛
و شهر آهنین در چنگ نسیان است.
علف از لای سنگ سرد این جاده،
به شوق نور میروید؛
و خاک تشنه،
عطر ریشه را با شوق میبوید.
پرستوها به قاب پنجره آواز آوردند،
و روی لبهی یک برجِ خاموشند.
نه دامی مانده در کار و نه یک ترفند؛
زمین در خواب آرام پس از ما،
میزند لبخند…