دلم میتپد،
تا بمانم در اینجا،
که هرگز من این زندگانی ندیدم.
گواراترین آب و می را بنوشم،
من از یار شیرین،
سحرناز زیبا.
بمانم…
که روزی سپید و درخشان بیاید،
بسازم جهانی به کام سحرناز.
به همراه دلبر در آن قاب جادو،
حکایت بسازیم،
امیدی ز فردا.
بمانم…
که محصول پنجاه سالم،
عیان گردد اینک،
برایم در اینجا.
به چشمان خود من ببینم،
چه سهراب،
زیبا در آن شعر روشن،
سرود او که زیبایی افزون بگردد،
بیاید گلی چون سحرناز زیبا،
سراپا همانند مادر،
درخشان.
بمانم…
که پیوند جان من و یار،
شکوفا شود،
در نگاهی پر از ناز.
صدا میزنیمش ز اعماق سینه،
همان معجزه،
دخترم،
راز.
که با بودنش در دل قاب فردا،
جهان میشود،
غرق اعجاز.
بمانم…
که تا شعر نابی سرایم،
بخوانم،
آوازی از شوق فردا.
نویسم،
خطوطی پر از پیچ و تابم.
نوازم پیانو،
پر از شور و غوغا.
که بیدادم اینک،
پر از شوق ماندن.
دلم میتپد،
تا بمانم در اینجا…