یاد آن خانهی سرسبز و درندشت بخیر…
خانهای گمشده در خلوت باغ.
دورتادور، حصاری ز درختان بهار،
باغهای پرِ از میوه و عطر خزه و بوی زمین.
ما در آغوش طبیعت بودیم.
در حیاط سبز و پهناور آن،
یاد داری که سه تا شاخهی ترد،
سه نهال آلبالو،
به دو دست خود ما کاشته شد؟
آب دادیم به ذوق،
قد کشیدند به خورشید و پر از بار شدند.
شاخهها غرق عقیق،
سرخ و شیرین و پر از خندهی تابستانی.
گوشهای ولولهی مرغ و خروس،
قفسی بود پر از شور حیات.
جوجههایی که از آغوش ترکخوردهی تخم،
سر برون آورده،
نرم و لرزان به جهان پیوستند.
روز هر روز بر این گلهی کوچک،
میافزود زمان،
و تپشهای حیات،
در دل کوچکشان میجوشید.
و در آن ناف حیاط،
حوضکی بود ز سیمان،
طوسی.
ساده و کوچک و خرد،
قد آن تا کمر کودکی پرشورم.
تیرماه و تب تابستانها،
دلش از آب خنک پر میشد.
آبتنی در تن آن،
خندهی بیدغدغه بود.
و دم عصر که خورشید فرو میخوابید،
آب آن حوض میشد جان چمن،
نوش گلبرگ و گیاه.
سوز سرما که به باغ میپیچید،
حوض سیمانی ما خالی و سرد،
میشد،
امانتدار دستان ظریف مادر.
شیشه ترشی و شور،
در دل امن همان حوض،
خنک میماندند.
لیک در بهت همان سال غریب،
سالهای جنگ و آن دلهرهها،
وقت آژیر خطر،
حوض ما دیگر آن حوض نبود،
سنگر کوچک جانهای هراسان میشد،
که در آغوش سیمانی خود،
ترس ما را به سکوت،
و تن لرزان را،
از دم تیغ بلا میپوشاند.
پشت خانه،
گسترهی مزرعهی کوچک بود،
غرق در سبزی و صیفی و صفا.
بذرها را به دل خاک سپردیم به مهر،
دستمان بوی گل و ریحان داشت.
روزها، غرق هیاهو میرفت،
کودکانه، با رفیقان محل،
میدویدیم در آن پهنهی سبز،
خسته از کار در آن مزرعه و
باغچهی پاک حیاط،
تن ما خیس عرق،
دل ما روشن و شاد.
شب که میشد اما،
بام خانه میشد
آغوش من و خلوت راز.
پلهها را تکوتک میرفتم،
تا به بام و خنکای دل شب.
بسترم پهن، در آغوش هوا،
زیر سقف پر از پولک ماه.
چشم در چشم ستاره، آرام،
منتظر میماندم،
تا که آن مرغ شباهنگ غریب،
بنشیند به سر شاخ درخت.
نغمهاش میشد لالایی من.
و من خسته ز بازیچهی روز،
با نوای خوش آن مرغ شباهنگ و نسیم،
پلک بر هم بسته،
و در آن اوج سکوت،
نرم و آهسته فرو میرفتم،
به دل خواب عمیق…
صبح میآمد و خورشید ز پس کوه بلند،
روی پیشانی من میلغزید.
بوی نان تازه،
عطر چای دم صبح،
و صدای پر ز مهر مادر،
که از ایوان حیاط،
نام من را به لطافت میخواند:
“وقت بیداری توست،
روز شد کودک من.”
چشم وا کردم و دیدم اما،
خواب بودم،
وان همه رویا بود.
نه از آن بام نشانی مانده،
نه از آن حوض و نه آن آلبالو.
آسمان ابری و سیمانی و سرد،
شهر، غرق خفقان و آهن.
دیگر از مرغ شباهنگ خبر نیست که نیست،
نغمهها گم شده در همهمهها.
منِ جا مانده در این غربت تلخ،
پیر و خسته به خودم میگویم:
بادها در پی هم کوچیدند،
سالها رفت به تاراج زمان.
خانهی گمشده در خلوت باغ،
گرچه آوار شد و قصه گذشت،
لیک در باغچهی خاطر من،
تا ابد سبز و رها میماند…
خواب آن خانهی سرسبز و درندشت بخیر.