دو چشم تو سرآغاز سحرناز است،
در آن عمق شبقگونت، هزاران راز مستوریست.
کرشمه میچکد از دیدگان مست غمازت،
شرر بر جان من میافکند هر دم،
چو پنهان میشود چشمت میان موج گیسویت.
نگاه رازپوشت جام جهانبین است،
خمارآلوده، سرشار از هزار افسون؛
مرا با جادوی چشمت به اوج مستیام خواندی.
و من در حسرت نوشیدن این سحر گیرایت،
تمام واژهها را پیش پاهایت،
فدا کردم.