نیلوفر پندار

در این مرداب رازآلود بی‌انجام،
که شب شولای قیرین را،
به روی شانه‌های خسته‌ی آفاق می‌پوشد،
و کنج وهم از زنگار خاموشی‌ست پر سایه؛
کسی در انتهای خویش می‌جوشد.
صدا در نطفه می‌میرد،
و پژواک تهی‌مغزان،
شکوه درک را در پنجه می‌گیرد.
ولی در ژرفنای این زوال‌آباد،
نهالی تشنه‌ی نور است.

ببین!
نیلوفر پندار،
ز بطن تیرگی‌ها سر برون آرد،
و بر تاج خرد،
الماس بیداری همی‌کارد.

مترس از هجمه‌ی توفان!
که باد هرزه‌گرد دشت نسیان‌ها،
حریف ریشه‌ی ادراک هرگز برنمی‌آید.

جهان، خوابی‌ست بس کوتاه،
و تنها روشنی،
تنها تجلی‌گاه انسان،
آتش جان شرربار است؛
که در یلدای بی‌فرجام،
امید صبح دیدار است.

بازگشت به اشعار نو