پردهها میافتد از سیمای تاریخ کهن،
کلسیوم در قاب گوشی،
باز برپا میشود.
بانگ شمشیری نمیآید به گوش،
هیچ شیری سینهای را برنمیدرد ز هم،
لیک اینجا،
عِرض مردم ساده یغما میشود.
خشت این ویرانه از جنس دروغ،
پایهها از کینه بالا میرود.
در میان این عمارت،
راه تاری بیفروغ،
روح انسان را به مسلخ میبرد.
تیغ پنهان میشکافد سینهها را بیصدا،
کلمهها چون خنجری بر آبرو.
لشکر نامرئی دشنامها،
در پی تاراجِ یک نام نکو،
میزند آتش به جان مبتلا.
لنز دوربینها به روی رنج خلق،
خیره میگردد که ویرانی کِشد.
بغض پنهان را بگیرد از گلو،
پای او را در پریشانی کِشد.
ما همان خیل تماشاگر شدیم،
پشت این آیینهها پنهان و مست.
شست خود را رو به پایین میبریم،
تا بلرزد روح او در ضرب شست.
ما همان جلاد ویرانگر شدیم.
گرچه از خون دست ما آلوده نیست،
دست ما در خون حیثیت فروست.
شادمان بر تخت خود آسودهایم،
چشم ما بر این سیاه روبهروست…