در این خلوت،
که تنها سایهام با من سخن گوید،
و تقویم زمان،
در حسرت یک لحظه خشکیدهست،
غبار سالها بر شانهی من مینشیند سرد.
دلم لبریز یک خواهش،
و جانم بیقرار یک نفس از توست.
تو را من آرزومندم…
که تا پایان این دنیا،
تمام راه ناپیموده را با تو بپیمایم،
و هر کاری که در این عمر فانی ماند،
کنار تو به فرجامش رسانم من.
تمام عاشقیهای نهان در سینهی خود را،
برای تو،
به پای تو،
کنم بیدار.
دیار عشق عطار و تمام هفت شهرش را،
به همراه تو ای جانم،
بگردم کوی در کویش،
تمام این جهان خالی جان و روانم را،
به نور روی تو سرشار گردانم.
هزاران رز که پنهان مانده از دستان سرد من،
شکوه و یاس باغ آرزوها را،
همان مریم که در تاریکی شبها بروییدهست،
تمام این گلستان را،
شبی در عطر آغوشت ببویم من.
تو را،
تنها تو را،
من آرزومندم…