من که از هر چه به جز توست،
جدا افتادم،
من که در پای تو دادم همهی هستی خویش،
چشم بستم به همه باور خویش،
خستهجان،
خرد و خراب،
میروم گمشده در وهم سراب.
پشت سر،
پل همه ویرانه شد و خاکستر،
و از آنان که مرا یار و پناهی بودند،
هیچکس نام مرا باز نخواند،
سایهای از من آواره به جا هیچ نماند.
اینک اما،
ته این درهی تاریک و عمیق،
نه پلی مانده برای گذر و برگشتن،
نه امیدی،
که در آغوش تو آرام شوم.
ماندهام خیره به این هیچ بزرگ،
در شبی سرد و سترگ…
من و این خستگی جان،
که به خون خفته کنون،
من و این حنجرهی خسته ز فریاد جنون،
باز میپرسم از آن سایهی دور:
تو بگو من چه کنم؟
با غم جای تهی،
با شب سرد نبودنهایت،
تو بگو…
من چه کنم؟