ققنوس شب‌های تاریک

جنگل پیر از تبر آزرده است،
باد پاییزی گلوی غنچه را بفشرده است.
من در اینجا،
مرغ دوری روی شاخی بی‌قرار،
خسته از تکرار سرد روزگار،
خیره ماندم در غبار.

​ابر تاریک ارچه می‌پوشاند این مهتاب را،
می‌رباید از دو چشم چشمه‌ساران خواب را،
تک‌درختان جوان،
سینه‌چاک و استوار،
ایستاده در مسیر بادهای کینه‌دار.
شاخه‌ها گرچه شکسته،
باز می‌جویند نور،
از پس این شام کور.

​من در اینجا،
در حصار غربتی اندوه‌بار،
می‌رسد هر نیمه‌شب از باد شبگیرم پیام.
هر ورق کز شاخه‌ای افتد به خاک،
می‌شکافد سینه‌ام را چاک‌چاک.
خون من با شیره‌ی آن ریشه‌ها آمیخته‌ست،
جان من در غصه‌ی آن بیشه‌ها آویخته‌ست.

ریشه‌ها اما درون خاک تیره زنده‌اند،
زیر خاکستر،
شرار شعله‌ی سوزنده‌اند.
گرچه بیداد زمستان باغ را ویران کند،
خون این آلاله‌ها،
شب را چراغان می‌کند.

​کاش می‌شد پر کشم در بطن این تاریک‌شب،
تا کنار ساقه‌های تازه‌رس،
سینه را حائل کنم در پیش باد ریشه‌کن.
من اگرچه دور ماندم از وطن،
لیک جانم در میان بیشه می‌جنگد هنوز.
شعر بیداد است آتش در دل شب‌های تار،
هم‌رکاب سروهای استوار،
تا دمیدن‌های روز.
​برف و یخ تا کی بپوشاند رخ بستان ما؟
می‌دمد خورشید دیگر از دل طوفان ما.
صبح فردا،
چون شقایق سر زند از دشت خون،
می‌رود این سایه شوم زمستان واژگون.
عاقبت ققنوس روشن از دل شب می‌پرد،
مرزها را می‌درد.

بازگشت به اشعار نو