چه جنگیدم در این آشوب بیفرجام،
دویدم در پی وهمی،
زدم تیغی به تاریکی،
حصار قامتم در موج ترکشها ترک برداشت،
ولی از استخوانم خشت دیوار دژم کردم…
دریغا نیمهی عمرم در این پیکار غارت شد.
کنون در این میانسالی،
در این ساحل،
که موج خستگی بر صخره میکوبد،
نگاهم خستهتر از پیش،
نفس در سینهام سنگین…
رها کردم تمام تیغ و خنجرهای کینم را.
نشست این برف پیری روی بام قلعهی جانم،
ببین این تار روشن را!
ببین در باد میرقصد،
بر این سنگر،
که از باران غمها خرد و ویران است…
دگر آشوب را بس کن،
تو ای دنیای وهمآور!
نمیبینی مگر این پرچم تسلیم و صلحم را،
که بر بالاترین برج تنم در اهتزاز آمد؟
ببین زانو زدنهای نجیبم را.
رها شد تیغ و افتاد این سپر بر خاک…
غبار دشت میخوابد،
نفس آرام میگیرد،
و من هم چشم میبندم.
دگر من با جهان هرگز نجنگم،
خواب میخواهم…