نیست از بیگانگی با همصدایان،
گر خرامم در حریم سایهها.
زآنکه در خاموشی شب،
راز نیلوفر شکفت.
زآنکه هوی باد در بازار کور،
رونق آرامش آیینه نیست.
صبحگاهان،
چون حریر مه به دوش باغ افتد،
گام میکوبم به راهی بینشان،
تا بنوشم جرعهای از جام خویش.
پیش از این از زمهریر بیصدایی میرمیدم،
حال اما،
تشنهی یک قطره از این چشمهسارم.
گفته بودندم که این گرداب خالی،
مدفن نور است و خاکستر شدن.
تا که دیدم بطن این دره،
پناه روشنیهاست.
هیچ بنبستی در این ویرانه نیست.
حجلهای مستور بود و
انتظار پردهداری میکشید.
گوشهگیری نیست این کنج خموش،
تار و پود پیله و پروانگیست.
در پس آیینهی این آب راکد،
چهرهی آن یار دیرین را که میجستم به دشت،
دیدمش در جان خویش.
عاقبت در بر گرفتم،
سایهی گمگشته را…