طواف هشتم

روزگاری پیش از این،
در میان قاب نور،
دختری با خلوتی در سایه‌ها،
غرق در آرامش یک خط دور…

من از آن سوی شب یخ‌بسته‌ای،
واژه‌ای پر دادم و دادم به باد،
تا رساند بر پیمبر یک سلام.
پاسخی جوشید از جنس نسیم:
“در طواف دفترش خوان این پیام.”

من در آن خط،
روح او را یافتم…

هر دو مجذوب کلام آن رسول آب‌ها،
هر دو عاشق بر صدای پای آب،
خواستم تا با پلی از جنس مه،
پر کشد از شیشه‌های فاصله.
گفتمش: “بالی ز جنس سایه بند،
تا هوای تازه‌ای پیدا کنیم.”
او ولی با پرسشی خورشید شد،
تار پندارم درید:
“عشق وقتی روشن و بی‌پرده است،
وصلت ما در نقاب سایه چیست؟
عشق را باید شبیه چشمه دید.”

قلعه‌ی سرد حسابم را شکست،
پرسش طوفانی‌اش.
کوه یخ در آتش باور نشست.
ما دو تن،
بی‌نیاز از لمس دست،
در مدار نور عشق،
روح‌مان از پیله‌ی خاکی گسست.

هشت پاییز از طلوع آن پیامم می‌رود،
هشت،
حلقه‌ی بی‌انتها…
هشت وادی،
نوشیده‌ام از خط او،
می‌روم تا چشمه‌سار جان او،
تا بپیچم ریشه در پیمان او.

گفته بود آن خفته در آغوش خاک:
“چینی تنهایی‌ام را مشکنید…”
ما ولی با شعله‌های این طلوع،
سینه‌ی خاموش شب را می‌دریم.
چینی تنهایی‌اش از شوق ما،
می‌شود سرشار نور آفتاب،
ما برایش صبح فردا می‌بریم.

بر مزارش می‌سرایم با نسیم:
“من چه سبزم،
آسمانم روشن است!”
می‌دوم تا بی‌نهایت،
تا به کوه…
می‌روم تا انتهای این جهان،
پا به پای یار خود،
تا به اوج بیکران.

بازگشت به اشعار نو