دلا،
ای بحر ناآرام بیپروا!
چه میکوبی بر این صخره،
تن آشفتهحالت را؟
ببین امواج خستهجان خود را،
که بیفرجام و بیحاصل
به سویت بازمیگردند،
و از این یورش هرروزه بر ساحل،
کف امواج حسرت را،
چو تاج برف پیری،
به روی تارکت بندند…
تویی آن وسعت مواج و پهناور،
که گاهی در درون خویش میخوابی.
ولی این خواب کوتاهت،
سرآغاز شبیخونی دگر در عمق پنهانت…
سکوتی گر در این آب است،
غریوی تلخ در زنجیر،
درون سینهی دریاست؛
همان گرداب خاموشی که میبلعد قرارش را.
ببین ای بحر پرآشوب!
تن آیینهوارت میشود صدپاره بر این سنگ،
پراکنده…
چو بارانی شکسته در دل بادی،
دگر آن بستر آیینهگون تو کجا ماند،
که در آغوش بیتاب سحر،
طلوع بینظیرش را،
به روی سینه بنشاند؟
کمی آرامتر ای دل!
از این طغیان بیپروا،
به جز آوار اندوه نفسگیرت،
به جز درهم شکستنها،
چه میزاید از این غوغا؟