سماع سنگ

غبار وهم را از شیشه‌ی ادراک می‌روبم،
دگر این واژه‌ها،
در وصف چشمان تو ابتر شد.
چه رازی بود،
در این خواب سنگین مه‌آلوده؟
که حتی سایه‌ام در امتداد شب،
مکدر شد.

من از آوار این تکرار،
بیزارم.
از این سقف فرو ریخته،
که نامش را،
پناه عشق می‌خواندم.
چه ساده،
گوهر خورشید خود را،
به پای سایه‌هایی سرد افشاندم.

​به یاد آور زمانی را،
که واژه‌ واژه را در وصف تو صیقل زدم در دل،
و هر سطر مقطع را،
بسان یک چلیپا،
بر شب تقدیر پیچیدم.
چه شب‌هایی که با جوهر،
به روی بوم تاریکی،
خطوط نور پاشیدم.

گمان می‌بردم این شب با دم گرمم سحر گردد.
من آن گوهر که در اعماق جانم می‌تپید و نور می‌پاشید،
به پای سنگ‌فرش معبد تار تو افشاندم.
دریغا…
زهر می‌نوشید جانم،
من نفهمیدم!

تویی آن انجماد سخت،
که در بطن نگاهت،
مهربانی منجمد مانده‌ست.
تو از نور و تو از خورشید می‌ترسیدی ای تاریک.
نگاهت برکه‌ای راکد،
که نیلوفر در آن پیش از شکفتن،
خسته می‌پوسد.
و من رودی خروشانم،
که در بستر نمی‌گنجد،
و راه بحر می‌گیرد.

​تمام هستیم را،
پای این تندیس یخ‌بسته،
فدا کردم.
چه ارزان باختم،
افسوس…
عیار سنگ بود آن پیکر سیمین که می‌دیدم.
نمی‌خواهم دگر در سایه‌سار قامتت،
مغلوب غم گردم.
دگر آن قامت موزون،
که در قاب نگاهم چون خطی از نور می‌تابید،
برایم طرح زندانی‌ست.

رها می‌سازم این خط را،
از این افسونگر خشک مقید می‌زنم بیرون.
که جان در پیچ و تاب یک شکسته،
می‌کشد پرواز.
تبر بر دوش می‌گیرم،
نه چون فرهاد،
در سودای شیرین خیال‌انگیز،
که چون مردی،
خلیل‌آسا،
در بطن آتش‌خیز.

در این فصل فرو ریختن،
در این پاییز درد‌انگیز،
ببین تاراج این طوفان،
در باغ افکارم،
چگونه برگ و بار وهم را از شاخه می‌روبد.
اینک اینجا،
در غروب سرد این پاییز،
بی‌نیاز از هر چه هست و هر چه بادا،
می‌گذارم کوله‌بار حسرتم را،
می‌سپارم دست دل را،
دست فردا.

مرا با خویشتن بگذار،
در این سرمای پاییزی.
مرا با این روان خسته از تکرار،
مرا با این شکسته واگذار،
ای سایه‌ی موهوم!
ای آنکه در خاطر،
دیگر نمی‌رویی.
برو،
بگذار در این خلوت پالوده از نیرنگ،
بخوانم شعر رفتن را،
برقصم با صدای سنگ!

بازگشت به اشعار نو