مرثیه‌ای برای یک نفس

من از سردی خاک و خواب بی‌فرجام،
هراسی در دلم پنهان نمی‌دارم.
ولی ترسم،
نفس‌هایی که محروم از هوای توست،
درون سینه‌ام آرام می‌پوسد.
سحرگاهان که می‌درّد گریبان سیاهی را،
دوباره حجم خالی تو در آغوش این دنیا،
گلوی صبح روشن را به دست بغض می‌بندد.

دلم در هر تپش،
در هر عبور باد،
حلول روح گرمت را،
به جان استخوانم آرزومند است.
چگونه می‌توان این سایه‌های سرد دوری را،
به روی بوم این روزان بی‌رنگم،
صبوری کرد؟

اگر پایان این افسانه،
این عشق جنون‌فرسا،
خزیدن در لحاف تیره‌ی خاک است،
اگر دستم میان دست تو باشد،
گره از دست ما ریشه دواند در دل افلاک،
بدون ترس می‌میرم.

من این چرخ کبود و گنبد دوار را تنها،
فقط در انحنای خنده‌ی تو دوست می‌دارم.
بخوان آهنگ بودن را به جان،
ای نبض بیداری.
که روح زخمی‌ام،
این پیکر خسته،
به اعجاز حضور تو،
به دستان تو محتاج است.

از این تقویم عمر رفته بر باد و دل ویران،
تمام سهم من از چرخش این چرخ بی‌سامان،
فقط یک آرزوی کهنه می‌ماند:
تو را تا آخرین پژواک این هستی،
نفس در سینه بلعیدن.
تو را،
تنها تو را،
تا انتهای مرز جان دیدن.

بازگشت به اشعار نو