باد پاییز آمد از راهی دراز،
باد ولگردی که مینالد ز درد.
مینوازد ساز سرد کینهساز،
میکشد شلاق بر این باغ سرد.
چشم جنگل خیره مانده سوی راه،
ابر تاریک است و طوفان میوزد.
تیرگی پوشانده روی قرص ماه،
لرزه بر جان درختان میخزد.
برگ زردی کز درخت خود جداست،
پای سرو پیر جنگل بسته است.
طرح ویرانی بر این بوم طلاست،
رود وحشی از تکاپو خسته است.
قلهها در پوشش ابر ستبر،
هر قدم آوای خشخش میرسد.
میهراسند از خروش طبل ابر،
باد پاییزی مشوش میرسد.
بشنو اکنون نالهی مرغابیان،
لانهها خالی و بیفریاد و شوق.
کوچ غمگین در غروب آسمان،
کشته شد در سینهها غوغای ذوق.
ماهیان در عمق آب یخزده،
سایهی شب میخزد بر روی خاک.
در سکوت چشمهی ماتمزده،
جغد میخواند در این شام هلاک.
کوچههای شهر خالی گشته است،
پشت شیشه چشم محزونی به راه.
بغض تلخی در گلو آغشته است،
خیره در رقص خزان و شامگاه.
کوچهباغ ساکت شهر خیال،
رهگذر با قامتی خم در غبار.
مانده در چنگال این زرد محال،
میکشد پا را به روی برگ زار.
باغبان در کلبهی تاریک سرد،
خیره بر خاکستر گرم اجاق.
مینشیند با غم و انبوه درد،
رفته از یادش گل این کوچهباغ.
برگ زردی میخورد بر پنجره،
همچو دستی کو ز یاری میرسد.
بغض پنهانی درون حنجره،
مثل پیغام قراری میرسد.
زیر این سرمای تاریک و کبود،
باغ در تسلیم محض سایههاست.
رفته از خاطر شکوه هر چه بود،
مرگ زیبایی، شکوه لحظههاست.
باد یغماگر در این ویرانهباغ،
قصهی تاراج را هم خوانده است.
میگذارد بر تن هر غنچه داغ،
استخوانی کز مدارش رانده است.
ای خزان، ای پادشاه بیرقیب،
سایهات بر باغ ویران مستدام.
ماندهای در کوچههای دل غریب،
میرود هستی به تاریکی تمام.