تماشاخانه‌ی تاریک

پشت این پرده چه رازی‌ست نهان؟
من در این صحنه‌ی بازی،
چشم خود باز نمودم،
بی‌خبر از آغاز.

​نام من را چه نهادند؟
جامه‌ای بر تن من پوشاندند،
خط و ربطی به من آموخته شد،
و به من گفته شد اینک:
“که فقط زندگی‌ات را بکن و دم درکش!”

​هیچ‌کس با من خسته،
سخن از راز نگفت،
کس نگفتم که چرا؟

​سال‌ها رفت و در این راه دراز،
یافتم این که کسی هیچ نمی‌داند، هیچ.
پدران،
مادران،
عالم و فلسفه‌دانان،
هر یک از دور چراغی در دست،
لیک تاریکی این شب،
بیشتر از همه‌ی روشن شب‌تابان بود.

​من برای کم این دلهره‌ها،
نام‌ها بردم و خواندم:
بر تپش‌های دلم نام حیات،
بر سکوت شب آن نام ممات،
واژه‌ی عشق نهادم بر وصل،
و بر آن دوری تلخ،
نام حسرت بردم.

​نام‌ها پرده ز ابهام دلم باز نکرد،
فقط این تیرگی مبهم را،
قابل خواندن و نامیدن من می‌کردند.

​بعد از آن غرق هیاهو گشتم،
که گمان بردم از این پس به جهان می‌مانم.
خانه‌ای ساخته، مرزی بکشیدم دورش،
هیچ اندوخته، جنگیدم و کین ورزیدم،
گاه بخشیدم و گه چشم ببستم بر کین،
و برای سحر روز سه‌شنبه،
با شوق،
وعده‌ی تازه‌تری دادم باز.
غافل از آنکه در این کوچه‌ی عمر،
تا سه‌شنبه چه نفس‌ها باقی‌ست.

​عجبا!
من که از مرگ خودم آگاهم،
باز هم در دل خاک،
بذر گل می‌کارم.
عاشق روی کسی می‌گردم،
کودکی در بر خود می‌گیرم،
می‌نوازم سازی.
صبح‌ها پرده به یک‌سو فکنم،
تا ز دیدار شعاع خورشید،
غرق در شوق شوم…

​​گاه با خویش چنین می‌گویم:
“شاید آن پشت، کسی پنهان است.
نظمی از غیب در این آشوب است،
دست غیبی که کند،
جابه‌جا مهره‌ی ما،
قصه‌ای هست که من،
جمله‌ای کوچک از آن افسانه‌م.”

​گاه اما در دل،
با خودم می‌گویم:
“شاید آن پشت دگر هیچ کسی پنهان نیست،
شاید آن پرده خیالی باطل،
و همین است که هست:
کودکی می‌آید،
مادری مضطرب و منتظر است،
و قطاری که به آن دور رود بی‌برگشت…”

​بعد از آن،
بنشینم تنها،
و دلیلی ز برایش بتراشم با خود:
“قسمتم این بوده…”
شاید این قسمت من،
واژه‌ای محترم است،
بر ندانستن من.

​من ندانم به چه رو،
من در این کالبدم بیدار است.
پیش از آغاز کجا بودستم؟
بعد این خاطره‌ی آخر عمر،
چه بماند ز من اندر عالم؟

باز هم صبح ز جا خواهم خاست،
چای دم خواهم کرد،
یاری از دور زنم بانگ و صلا،
مهر می‌ورزم و گه می‌بخشم.
گاه می‌بخشم دیر…

​شاید اندوه حیات،
مرگ خاموش نباشد هرگز.
درد این است که در راه سفر،
طوری از عمر قدم بردارم،
گوئیا راز جهان می‌دانم!
چون که آهسته به خود می‌آیم،
که ندانستم هیچ،
حجمی از راه من اینجا طی شد.

​شاید اصلاً معنا،
هیچ‌جا مخفی نیست.
معنی زندگی این است که در فاصله‌ی آمد و رفت،
خویشتن می‌سازم:
با همان دست که می‌گیرم دست،
با کلامی که نویسد بیداد،
با نوایی که در این ثانیه‌ها،
می‌کند بهت جهان را آسان.

​روزی از این ایام،
بی‌توقف، بی‌مکث،
نوبت بودن من سر آید.
جای من خالی خالی ماند…
فنجانی و کتابی و یکی عکس قدیم،
و کسی که به زبان،
نام من می‌خواند.

​لیک این گنبد دوار،
درنگش نبوَد.
عابری سر به فلک می‌گیرد،
باز هم می‌پرسد:
“پشت این پرده چه رازی‌ست نهان؟”

​و سپهر تاریک،
هیچ پاسخ ندهد.
چشمک اختری از دور نماید لختی…
نور خود می‌تابد.
و ندانم که شعاع سفرش در دل شب،
نور یک اختر زنده است هنوز،
یا خیالی‌ست که میلیون‌ها سال،
رخت بربسته از این گنبد باز.

بازگشت به اشعار نو