راز هشت بی‌نهایت

در آن هشتم طلوع سرد ژانویه،
در آن سالی که دنیا تشنه یک اتفاق تازه بود،
تو با نام سحرناز از دل صبحی شکوفا سر برآوردی.

تو را زادند تا در امتداد سایه‌های من،
طلوعی بی‌بدیل و روشن و غرق عطش باشی؛
جانت عاشق جان سیامک،
برای تو بمیرد،
برای او بپایی تا ته دنیا.

همان روزی که دستانت،
به شوق واژه‌ها،
هشت کتاب آن رسول آب را می‌خواند،
جهان بذر وصال ما دو را،
در لابه‌لای سطرها می‌کاشت.
و ما با کوله‌باری از تپش‌های نهان در دل،
غم هشت سال تلخ و پرفراق عمر را بردیم،
سکوت پیله را ماندیم و در تاریک این دوری،
به شوق نور بالیدیم.

چه رازی خفته در این هشت؟

ببین ای هم‌سفر،
ای یار!
ببین تا انتهای این مدار نور،
شروع بی‌نهایت‌های ما،
در چشمه‌سار جان سهراب است.

تو زادی تا در این حلقه،
برای من بمانی تا ابد،
ای عشق!
و من هستم…
که در پایان این هشت شگفت‌انگیز،
در آغوش تو و خورشید،
آرام جان یابم…
دوان تا بی‌نهایت،
پا به پای تو،
تا اوج فرداها.

بازگشت به اشعار نو