زخم و زخمه

از آن شهری که در آتش گرفتار است،
رها گشتی،
به دنبال پناهی امن و دور از دود.
ولی طوفان وحشت،
آشیانت را به هم کوبید،
و باران خطر بر شیشه‌ها بارید،
بلور پنجره بر پیکرت غلتید،
و خون بر خاک آن ویرانه جاری شد.
در این غربت،
دلم در سینه‌ام صد پاره شد،
لرزید.

هزاران سال شد،
آن هفت روز تلخ تاریکی.
تمام راه‌ها بسته،
نفس در سینه محبوس است.
من اینجا بی‌خبر،
دلواپس و ویران،
میان بهت و تنهایی،
ز هر سو گشته‌ام حیران،
هزاران بار جان دادم.
پس از آن قرن خاموشی،
صدایت در شب سردم شکوفا شد…

تو گفتی از ته دل،
با صدایی خسته و لرزان:
“فقط یک آرزو دارم…
که یک بار دگر بینم نگاهت را،
بیابم باز در دنیا،
پناهت را.”

نگو دیگر!
بدون تو،
جهان آوار سنگینی‌ست بر دوشم.
بدون تو،
من عاشق،
غباری پوچ در بادم.
تویی خونی که در رگ‌های من،
پیوسته می‌جوشد،
که تن‌پوش امیدم را،
بر این ویرانه می‌پوشد.

یقین دارم،
که روز روشنی در راه می‌بینم،
دوباره دست گرمت را،
به روی سینه‌ام با عشق می‌گیرم.
و بیداد از شب غربت،
به شوق دیدن رویت،
نفس می‌گیرد و
چشم‌انتظار صبح دیدار است.

بازگشت به اشعار نو