عهد سکون

نمی‌کوچم از جا، نه از ترس راه
نه از خستگی‌های پاهای خویش
نشستم در اینجا که بغض صدا
فقط در همین خلوت و انزوا،
شنیده شود در سکوتی رها.

​نشستم، شبیه چراغی که قهر
ندارد در این باد دیوانه‌وار،
فقط با خودش گفته آرام‌تر
بسوزد در این سوز بیدادگر،
که روشن بماند در این شام تار.

​چراغی که می‌سوزد از جان و تن،
که تا سر زند یک سحر از افق
که در امتداد شب انتظار،
بماند دلی روشن و شعله‌ور.

​نرفتن خودش جراتی بی‌صداست،
نشستن کنار همین خاطرات،
در آن دم که هر گوشه‌ی کائنات،
فقط می‌کشد سمت رفتن تو را.

​در این قاب، تنهای جا مانده‌ام،
که خط دلم در غزل نشکند
همان بغض خفته درون گلو،
به شوق تماشای تو گل کند.

​و من در همین ماندن ساده‌ام،
جهانی نگه داشته‌ام روی دوش
که گر پا گذارم در این راه دور،
بپاشد ز هم کل دنیای من،
در آوار این غیبت سوت‌وکور.

بازگشت به اشعار نو