ویرانی آباد

در این بن‌بست مهتابی،
میان سایه‌های تار این دیوار،
که خلوتگاه خاموش روان من شده این‌سان،
تویی تنها که می‌مانی.
مرا با این همه آوارگی،
با این پریشانی،
این رسوایی عریان،
تو می‌خواهی و می‌خوانی.

اگرچه استخوانم در تب پنهان خود،
هر لحظه می‌سوزد،
اگرچه کام من از جام زهرآگین این ایام،
لبریز است،
ولی با یاد چشمانت،
به روی درد می‌خندم.
چه اعجازی‌ست در این شعله‌ی تاریک،
که می‌بخشد به جانم این‌چنین آرامش شب‌رنگ؟

من از سودای این بازار بی‌بنیاد،
من از این آرزوهای حقیر خاک،
دل کندم.
قفس،
تنها طلسمی بود از جنس هراس تن،
و من با فرّ بی‌پروایی یک روح عصیان‌گر،
حصار وهم را در هم شکستم،
خط زدم،
رَستم.

ببین در ظلمت جانم،
چگونه آفتابی می‌درخشد،
بی‌نیاز از روز.
چه باک از طعنه تاریکی و شب‌های بی‌پایان؟
که ناپیدایی محض من اینجا را،
تو پیدا می‌شوی با هیبتی از نور.

تو می‌دانی که جز نامت ندارم دلخوشی،
ای یار،
و می‌دانم تویی تنها خریدار دل خسته.

در این دیوانگی،
در این جنون سرد،
چه شیدایی تلخی در رگانم می‌دود امشب…
که من شادم از این ویرانی آباد،
رهاتر از شب و طوفان و باد و یاد.

بازگشت به اشعار نو