نقطه‌ی آغاز

دو تا کفش غبارآلود،
که بار سال‌ها تردید پاهای مرا بردند…
نه در سودای رفتن‌ها،
نه در شوق رسیدن‌ها،
فقط بیهوده فرسودند.

شکاف روی پنجه،
زخم خنجر نیست!
دهان باز یک بهت است،
که می‌پرسد:
“کدامین راه باطل را دویده‌ایم؟”

کف آن‌ها،
مزار برگ‌های مرده‌ی پاییز،
و گور سایه‌های عابران خسته‌ی شب بود.

چه سنگین است،
قدم برداشتن در امتداد کوچه‌های کور،
زمانی که…
کسی در انتهای جاده با شوقی نمی‌خندد.

ببین این بندهای پاره را…
انگار،
طناب دار رویاهاست!
من و این کفش‌ها عمری‌ست،
به دنبال خود گم‌گشته‌مان در کوچه‌ها گشتیم،
و می‌دانیم…
که ما در نقطه‌ی آغاز می‌میریم.

بازگشت به اشعار نو