شرنگ ناکامی

خشم کوری خفته در این مردمان؛
آتشی تاریک،
پنهان زیر پوست.
حاجتی بر شرح آن افسانه‌ی مهتاب نیست؛
خیز آن مغرور ناکام از زمین،
پنجه‌های مانده در مشت هوا.

لیک این‌جا،
زهر این ناکامی تلخ سیاه،
چون شرنگی از لب و دندان او،
بر زمین و بر زمان سرریز شد.

چون ندید او چاره‌ای در اوج کوه،
پنجه بر اندامِ دره می‌کشد.
می‌خراشد سینه‌ی آرام خاک،
می‌درد پیراهن یک بوته را.
انتقام آسمان دور را،
از زمین بی‌نوا می‌گیرد او؛
از درختی خرد،
از یک چشمه‌سار.

بغض آن قله،
چرا باید کنون،
سهم دشت پاک و بی‌کینه شود؟
جرم برگ پونه در غوغا چه بود؟

جرمشان پیداست،
آری،
بی‌گمان:
ارتفاع چینه‌ی دیوارشان،
از تمام خلق،
پایین‌تر نشست.

بازگشت به اشعار نو