بامدادان را نیازی بر طلوع مهر نیست.
خندهی باد سحر دیگر نمیآید به کار.
گر بماند آسمان تاریک، جای بیم نیست،
صبح من در پلکهای بستهات جا مانده است.
چشم خود را چون گشایی،
مهربان،
وآن شب تاریک بر دوشت پریشان چون شود،
تیرگی در موج مویت رنگ میبازد دگر.
شب شتابان میهراسد از نگاه روشنت،
سایه میترسد،
عقب میراند از دامان تو.
عاقبت با پیچش آن تار موی بیقرار،
نور میجوشد در این خلوتسرای رازدار.
اینچنین است ای نگار…
زندگی،
بی آفتاب،
عاشقانه از پس چشمان تو سر میزند.