کاسه لبریز نور

نور صبح از لابه‌لای پرده‌ها سر می‌کشد،
می‌نشیند روی خط‌های عمیق چهره‌ام،
همچو بارانی که بر یک خاک تشنه می‌زند.

باز هم کوک دلم را نرم و موزون می‌کنم،
تا قدم در راه بگذارم،
به لبخندی صبور،
تا بنوشم جرعه‌ای از کاسه‌ی لبریز نور.
وهم شیرینی که از فردا کشیدم،
رنگ باخت،
جاده‌ها چون مارهای خفته پیچیدند باز،
زورق آمال من در ساحلی پهلو گرفت،
خارج از برد نگاه،
دور از اندازه‌ها.

یافتم در پیچ این بیراهه‌ها:
آنچه می‌ماند از این آشوب‌ها،
دانه‌ای کز دست من،
در مسیر بادها افشانده شد،
یا نهالی که در این طوفان به دستم ریشه ساخت.

من فقط یک نقش کوچک در دل این قالی‌ام،
کودک دیروز من می‌خواست با اسب شتاب،
دشت‌ها را زیر سم لحظه‌ها ویران کند.
امشب اما ایستادم در کنار دره‌ای،
از هوای تازه بوی پونه می‌آید چو موج،
تا غبار جاده را از روی جانم برکشم.

می‌سپارم دست خود را دست باد،
می‌گذارم لحظه چون قایق مرا با خود برد،
تا شراب این سکوت کهنه را یک‌سر کشم.

من گمان می‌کردم آن گنجشک شاد کودکی،
کوچ کرده از درخت سینه‌ام،
رفته پشت کوه سالیان دور.
لیک خرمالوی گس،
بر شاخه‌ی پاییز من،
در هجوم برف‌ها شیرین و شهدآلوده شد.

این خزان عمر،
همچون هدیه‌ای خاموش و ناب،
می‌نشیند بر سر کوه بلند،
پر وقار و در سکوت،
روشن و غرق سرور.

رد پای این سفر را در دلم حک کرده‌ام،
هر دری بسته شد اما منظری تازه گشود.
آنچه بیرون از حصار دست‌های خسته است،
خواب آرام مرا ویران نمی‌سازد دگر.

روزها،
این سنگ‌تراشان صبور و بی‌صدا،
می‌تراشند از روان من بلوری از یقین.
در عبور فصل‌ها،
هیچ باکی نیست،
بگذارید برف سالیان،
بنشیند بر سرم،
با وقاری دل‌نشین.

بازگشت به اشعار نو