من تو را از وهم یک رویای دور،
در شب تنهایی آیینه پیدا کردهام.
لحظه لحظه،
از غبار کهکشان بینشان،
قطره قطره،
از سکوت چشمههای ناشناس،
نقش محو خندهات را در دلم جا کردهام.
پیش از اینها،
سالها پیش از طلوع این جنون،
من به لحن روشن گام تو عادت داشتم.
هر کجا بادی به روی دشتها آواز خواند،
عطر نابت را مدام،
از نفسهای زمین بوییدهام.
من تو را نادیده باور کردهام.
عشق تو،
بیداری من در میان خواب بود.
دفتر تشبیه و تمثیل و بیان را بستهام.
هیچ نامی،
وسعت این حس بیتکرار را در خود ندید.
تو همان راز مگوی بیدلیلی،
تا همیشه،
تا ابد…
که درون سینهی من میتپی.
چون تو در ابعاد این اشعار پنهان نیستی،
از تمام واژهها،
از شعر من هم برتری.