قناعت غزل

نمی‌خواهم تمام باغ این دنیا،
به زیر سایه‌ی دستان من باشد.
نمی‌خواهم تو را در کنج آغوشم،
چو یک رویای بی‌پرواز،
زندانی کنم،
هرگز.

​شمیم ناب رویایت که می‌آید،
و می‌پیچد درون خلوت سردم،
مرا کافی‌ست.

​همین که نام شیرینت،
شبی در کوچه‌های ذهن من آرام می‌گیرد،
و از اعجاز یادت،
واژه‌های خسته می‌رقصند،
و می‌خندد غزل در دفترم،
آری،
مرا کافی‌ست.

​چه فرقی می‌کند دیگر،
طنین رد پای ما،
به روی ابر این راه غبارآلود،
نوای شور می‌سازد،
بیداد همایون،
یا طلوع روشن ماهور؟
​همین که ساز جان من،
به نام تو خوش‌آهنگ است،
مرا کافی‌ست.

​تو در دنیای خود سرگرم لبخندی،
و من در انتهای این شب تاریک،
دلم گرم است…
​دلم گرم است چون بین من و تو،
رشته‌ای از جنس شبنم،
جنس شعر،
در خفای واژه‌ها پیداست.

همین که سایه‌ات،
روی خطوط شعرهای من نمایان است،
همین که واژه‌هایم را،
به شوق خویش می‌خوانی،
مرا کافی‌ست.

​وصالت را نمی‌جویم،
که عطر ناب این احساس،
در جان شبنم‌هاست،
نه در چیدن،
که در بوییدن گل‌هاست.

همین که در بهار سینه‌ام،
هر شب نفس داری،
همین سهم کمی از دور،
ای خوب غزل‌هایم!
مرا کافی‌ست…

بازگشت به اشعار نو